تبليغاتX
مادام ادواردا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
platon...je te déteste !
 

 

افلاطون...ازت متنفرم !

 

دیگر دوست ندارد دست هایش را ببوسم. دیگر دوست ندارد نزدیکم باشد طوری که نفسش بخورد توی صورتم. دیگر دوست ندارد وقتی صورتش را توی دست هایم می گیرم چند بار پلک بزند و بگوید « ها ؟ » تا من، دلم غنج برود برایش. دیگر دوست ندارد وقتی در سکوت به جایی خیره می شود، من  دزدکی کف دستهایش را قلقلک بدهم. « نه... نکن.. دوست ندارم»

دیگر نمی خواهد آن قدر محکم بغلش کنم تا دردش بیاید. دیگر دوست ندارد سیگار ِ دو ترکه بکشیم. دیگر دوست ندارد خیره خیره نگاهش کنم ، رویش را بر می گرداند و با ناخن هایش ور می رود. دیگر دوست ندارد از رویاهایم برایش حرف بزنم تا او با دکمه ی پیراهن ام بازی کند. فقط می گوید نه . می گوید رابطه این  نیست. می گوید اصلا رابطه وجود ندارد.

 

دیگر روبه رویم می نشیند آن سر ِ میز و دوست ندارد با پاهایش بازی کنم، می بردشان زیر صندلی خودش و حرف می زند و حرف می زند و من هیچ نمی گویم و حوصله ام سر می رود از بحث «دیگری ات» اش . میز بین ما به اقیانوسی بدل می شود که با تخته ی چوبی اش او را از من دور می کند و من دستم به هیچ نمی رسد و به هیچ نمی رسد و به هیچ نمی رسد حتی به دلوز و ژیژک و لِویناس. دیگر حالم به هم می خورد از همین کلماتی که خودم صیقل شان می دادم تا بیاید نزدیکم  تا وقتی محو حرفهایم شد دستهایش را بگیرم. لابد حرفهایش تمام شده که دارد بلند می شود. دیگر حتی وقت رفتن دوست ندارد دستم را  بگیرد  و فشار دهد و بعد بگوید « تا فردا ! »   دستش همراهش می رود توی تاکسی تا از پشت شیشه برایم تکانش دهد.« تا فردا»  را نمی گوید تا برود تا یک هفته ی دیگر ، ده روز دیگر ، یک ماه دیگر، شاید هم یک سال دیگر. 

 

 

  

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:47 | 
تولدم مبارک !
 

دیروز تولد سمیرا بود.

دیروز فقط این را گوش می داد.

کاش سمیرا این قدر به مرگ اش فکر نمی کرد.

                                                                       مادام ادواردا

 

گرم و زنده

بر شن های تابستان

زندگی را بدرود خواهم گفت

تا قاصد میلیون ها لبخند گردم

تابستان مرا در بر خواهد گرفت و

دریا دلش را خواهد گشود

زمان در من خواهد مرد و

من

بر زمان خواهم خفت .

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:10 | 
la monotonie
 

la monotonie

 

سالهاست که عید را دوست ندارم. گاهی می شنوم می گویند عید مال ِ بچه هاست و من کودکی ام را هم دوست ندارم. وقتی چشم باز کنی و چیزی جز تبعیض و تحقیر و خشونت نبینی مگر باوری هم برایت می ماند و روزی متفاوت تا بخواهی نوروزش را باور کنی؟ روزمرگ ترین روزهایم روزهای فروردین است وقتی احمقانه ترین لبخند ها و خنده ها را می بینم و تنهایی ام را. وقتی همه ی سالها مثل هم اند و و هر چه هست میریزد درونت و آماس کرده و مغموم ، یک دلخوشی برایت می ماند آن هم خیال ِ یک رویا. رویایی که همیشه می بینم .رویای ِ خواب ِ خوابم را. رویای ِ خواب ِ آسوده ای را می بینم. همه جا سفید است. من، آسوده، بی هیچ خاطره ای زیرملافه ی سفیدی خوابید ام و من ِ بیدارم کنارم نشسته و خوابم را تماشا می کند. نمی دانم بعدش را و هی این بیداری لعنتی لختی می پراندم از جا و می بینم نشسته ام ، خیره به ملافه ی سفیدم: صبح است؛من و واقعیت ِ خشونت بار ِ روزمرگی هایم. آدم ها ، صداها، بوها، رنگ ها ...لعنتی ها !  می دانم امروز هم مارسل وار اول فروردین پیرمردانی را سپری می کنم که تفاوت این روزشان با جوانان نه از سر آن است که دیگر عیدی نمی گیرند بل از این که دیگر سال نو را باور ندارند.( مارسل پروست)

 

دیگر به سبزه زار باز نخواهی گشت و هرگز

عبور اعجازی نخواهد داشت

دست ِ تو هرگز بر جاده ای نخواهد خفت

باد از مردگانی می گوید که ما زادیم.

                                             فریدون رهنما     

 

 

۱. این شعر ترجمه ی یداله رویایی است.

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 1:36 | 
joiyeux valentine
 

چقدر از این جمله بدم می آید:

در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد.

 

گارسون وقتی میز را تمیز می کرد این یادداشت را کنار یک فنجان قهوه ی سرد و نیمه خورده

پیدا کرد.

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 11:2 | 
la vraie vie est absente
س 

 

نمی خواهم حرف بزنم همین. دیگر بسم است. خالی خالی ام . یادم می افتد هی یادم می افتد که بیخود است و هر چه زور بزنم همین است که هست. عوض نمی شود. همه شان متهم ام می کنند که عوض شده ام و دارم مثل قبلنا می شوم دارم صفر می شوم. اشباح سرگردان داستان هایم دوره ام کرده اند و مات مانده اند به دستم که نمی نویسد می خواهم بفرستم شان به درک همه شان را.درک من ام . "من" درک بود ! برای همین ماندند پیشم.قسم می خورم بسم است . نگویید ! هیچ نگویید. گذشته ی به درک رفته ام آمده نشسته توی خیالم و هی باز می شود و هی باز می شود و مثل خمیر کش می آید . تو هم هستی لعنتی ! تو هم آمده ای به درک . تو هم گذشته ای آخر. حالا مهر است و پاییز هم آمده با بیست و  چهار پاییزم اینجایند . پیش من. دیگر نه مدرسه می روم و نه دانشکده. اولین پاییز بی میز و تخته ی من در درک.با فصل هایی که می آیند تا کپه ی مرگ شان را رویم بگذارند و صورت ام بار بردارد از درک.پس دیگر دلم شور نزند دیگر دلم تنگ نشود . دیگر عادت می کنم که نخوانم که نگویم که بمانم همین جا با چشمانی خیره به لب هایتان ای " قماشات دغا " . با لبانی فرو بسته تا مرگ و دستانی خسته از لمس ِ اشیا و آب و کف.

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 15:29 | 
یادداشتی بر ترجمه ی مادام ادواردا : روایت و رسوایی

 

 عصمت اندوهگین را 

چه کسی به خود می خواند  ؟   

                                      راسین

 


 چندي پيش ترجمه ي مادام ادواردااثر ژرژ باتاي را براي دوات فرستادم كه با استقبال گرم رضا قاسمي مواجه شدم ولي باز هم لازم ديدم يادداشتي بر ترجمه ام بنويسم باشد تا « مادام اد»  را بهتر در يابيد !
مادام ادواردا در سال 1937 از نويسنده اي با نام مستعار پي ير آنژليك كه بعد ها معلوم شد كسي جز خود باتاي
نيست منتشر شد .تاريخ دقيق انتشارش را برخي به كمي ديرتر يعني به سال 1941 ميدانند .  داستان بر سر  ديدار كوتاهي است ميان مرد ناشناسي كه راوي داستان است و زني فاحشه به نام مادام ادواردا، با شدت و خشونتي باور نكردني . اين زن كه نگاهي غايب دارد و از شدت تشنج  همچون بيمار صرع به خود مي پيچد، خداست . خدا يك فاحشه است؛ « خدا اگر ميدانست ، خوكي مي بود .» باتاي با اين عبارات اصلا در پي الحاد نيست بلكه برعكس، خدا بالاترين است و متعالي ترين . افكار باتاي شكل ديگري از خداشناسي را ارائه مي كند ، شكل ديگري از تقديس : به اين معنا كه امر مقدس براي باتاي فقط از رهگذر سرپيچي وجود دارد .
موريس بلانشو در كتابِ آينده با اشاره به اين داستان مي نويسد : «شايد زيباترين داستان معاصر باشد...ولي در اين چند صفحه داستان چه چيزي به بازي گرفته شده است ؟ از اين داستان مي خواهم به ذكر اولين جمله بپردازم :« در گوشه ي خيابان ، هراس، هراسي كثيف و سكر آور مرا متلاشي كرد ( شايد چون گذرا دو دختر را روي پله هاي دستشويي ديده بودم )»  و بالاخره آخرين پاراگراف متن :
« تمام كردم .
از خوابي كه ما را عقب تاكسي به حال خودمان گذاشت، با حال بد بيدار شدم ، اول من ...بقيه طنز است . انتظار طولاني مرگ...»
ميان اين دو محدوده آيا آنچه نوشته شده شرم آور است ؟ قطعا . اما اين حقيقت داستان است ولي با وجود اين ما نمي دانيم اين حقيقت را كجا قرار دهيم . دوست داشتيم مي توانستيم واژه ها را مقصر قلمداد كنيم ، يا شرايط را يا برعكس كنشي كه مي توانسته اطمينان بخش باشد، يا برخي چيزها را كه بايستي بگوييم هرزه بوده اند» .
مادام ادواردا مي گويد:« من خدا هستم » البته اين جمله اي است كه از نظر منطقي معنايي ندارد . واژگان هم خود، اين افراط را خاطر نشان مي كنند.در اين جا باتاي هيچ گونه هرزگي را مطرح نمي كندبلكه با واژگاني سنگين، خيلي سنگين و دير هضم، در عين حال چيزهاي زيادي را به ما مي گويد. كلماتي كه از تجربه ي ناممكن آكنده اند . بلانشو در اين باره مي نويسد: «از آنجائيكه اشيا و امور به خودي خود رخ مي دهند، به محض اينكه روايت مي شوند همه چيز سخت مي شود» . بلانشو با قياسي مشابه در باب روايت و رسوايي از ما ميخواهد به زيباترين تراژدي راسين برگرديم : فدر . « همه چيز زماني آغاز شد كه فدر پذيرفت به خاطر اونون(ندیمه اش) پرده از رازش بردارد . فدر به خاطر عشقِ هولناكِ زناكارانه اش گناهكار نيست بلكه به خاطر گناه شمردن آن ، وقتي مي گذارد از حالت ناممكنيتِ بكرِ سكوت به حقيقت رسوايي بارِ تحقق اش در دنيا برسد.
در درون هر نوسنده اي اين الزام ديدار ِ فدر و اونون وجود دارد، همين جنبش به سوي روز ، روزي كه نمي تواند روشن شود. افراطي كه فقط مي تواند به سبقت و رسوايي كه در كلمات هست، تبديل شود.
ناشايست ترين كتاب ها، همان طور كه ژرژ باتاي در پيشگفتارش آن را توصيف مي كند، در نهايت می تواند زيباترين كتاب باشد و شايد صميمانه ترين . با اين وجود همه ي اين ها كاملا رسوايي آور است.»

 

ب.ت : از س.ع.گ نمیدانم چه بگویم ! از لطف بی دریغ اش به من. سپاس همین و بس .
         
           

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 0:37 | 
نسيم دريايي
    

                                                        

 

 

مراد فرهادپور را دوست دارم ولي چه كنم كه مالارمه را دوست تر مي دارم . خود را

 

كوچكتر از آن مي پندارم كه بر ترجمه ي فرهادپور خرده بگيرم ولي مكرر خواني هاي

 

 مالارمه به زبان اصلي جسارتي نصيبم كرده كه يادداشتي بر ترجمه ي فرهادپور بنويسم :

 

نسيم دريا     brise marine  la  از مالارمه.

 

به گمانم فرهادپور اين شعر را از ترجمه ي انگليسي به فارسي برگردانده ورنه نكاتي كه

 

ميخواهم متذكر شوم در متن فرانسه به خوبي مشهود اند و خطايشان براي كسي كه از زبان

 

فرانسه برگرداند به زعم من جاي بسي تامل دارد وشايد هم نه!  ( مگر همه مارگريت

 

 دوراس را با ترجمه هاي قاسم روبين نمي شناسند كه از متن فرانسه هم بر مي گرداندو آن

 

 هم چه ترجمه اي !! كدامين شما از خواندن باغ گذرِ دوراس لذتي نصيبش شده با ترجمه

 

 ي روبين ؟

 

مگر اين نه همان le square نيست كه بلانشو و ساير منتقدين آنرا مي ستايند و در زبان

 

 اصلي چه ميخواني ودر ترجمه چه !! منكر توانايي هاي قاسم روبين نيستم ولي حذف يك

 

صفحه و نبم از كتابي كه هيچ واژه ي قابل سانسوري در آن وجود ندارد جاي بسي سوال

 

 است براي من از روبين و از ويراستار انتشارات نيلوفر!!!و الخ

 

فرهادپور عنوان شعر را نسيم دريا ترجمه كرده در حالي كه دريا در زبان فرانسه معادلش

 

la mer است نه marine . عنوان پيشنهاديِ من نسيم دريايي ايست از آنجا كه

 

marine صفت است نه اسم. بيت اول ترجمه ي زيبايي دارد وآن حزن كلام مالارمه را مي

 

رساند :

تن غمين است ، افسوس ! من همه ي كتابها را خوانده ام .

 

فقط و از قلم افتاده :   تن غمين است ، افسوس ! ومن همه ي كتابها را خوانده ام .

 

در بيت دوم فعل در حالت مصدري است چه در متن فرانسه و چه در ترجمه ي فارسي ولي نكته

 

 ي قابل توجه اين است كه در زبان فرانسه وقتي فعل را در حالت مصدر با علامت تعجب به كار

 

 مي برند ارزش فعلي خاصي پيدا مي كند و آن هم حالت امري است : بگريز ! بدانجا بگريز !

 

كه فرهادپور آن را بدين صورت آورده : گريختن! گريختن به دورادور ! اينجا خواننده مي ماند

 

كه فعل مصدري را با علامت تعجب چگونه بخواند ؟ بقيه ي نكات در متن ترجمه به خوبي

 

مشهود است. هر دو ترجمه را گذاشته ام باشد كه مالارمه را آشنا كنم يا كلمات مان كه مي

 

 

لغزند از موسيقاي كلام مالارمه و اين ترجمه نفس نفس زدن من است در پي كلمات...

 

 

 

                                          نسيم دريا

 

تن غمين است ، افسوس ! ومن همه ي كتابها را خوانده ام .

گريختن! گريختن به دورادور ! حس مي كنم تمامي پرندگان

مست آن اند و آسمانهاي ناشناخته در ميانشان گيرد !

مست آن اند كه مه و آسمان هاي ناشناخته در ميان شان گيرد !

هيچ چيز _ نه باغ هايِ قديميِ منعكس در چشمها اين دل را

از غرق خويش در دريا باز نخواهد داشت  ،

آه شبها، هيچ چيز، نه پرتو غمبا رِ فانوسِ من

بر كا غذ هايي كه در سپيديِ خودشان پناه جسته اند ،

و نه زن جواني كه كودكِ خود را غذا مي دهد  .

من خواهم رفت ! كشتي با بادبانهاي برافراشته

به سو ي مناظر غريب لنگر مي كشد !

 

ملالي كه اميد هاي بي رحم غمينش كرده اند

هنوز به آخرين وداع  دستمالها باور دارد !

و شايد اين بادبانها ، دعوت كننده ي توفانها ،

از آنان اند كه با تندبادي بر فراز تخته پاره هاي گمشده ي بي بادبان خم  ميشوند ،

بدون بادبان يا جزايرحاصلخيز ...

ليك، اي دل من، به آواز ملاحّان گوش سپار !   

                                                                 مراد فرهادپور

 

 

                          Brise marine

                                                                                                                         

                           

 

.La chaire est triste, hélas! Et j’ai lu tous les livre

 

Fuir ! Là-bas fuir ! je sens que des oiseaux sont ivres

 

D’être parmi l’écume inconnue et les cieux

 

Rien, ni les vieux jardins reflétés par les yeux

 

Ne retiendra ce Coeur qui dans la mer se trempe

 

O nuits ! ni la clarté déserte de ma lampe

 

Sur le vide papier que la blancheur défend

 

Et ni la jeune femme allaitant son enfant

 

Je partirai ! Steamer balançant ta mature

 

!Lève l’ancre pour une exotique nature

 

Un Ennui, désolé par les cruels espoirs

 

Croit encore à l’adieu suprême des mouchoirs

 

Et, peut-être, les mâts, invitant les orages

 

Sont-ils de ceux qu’un vent penche sur les naufrages

 

...Perdus, sans mâts, sans mâts, ni fertiles îlots

 

!Mais, ô mon Coeur, entends  le chant des matelos

 

                                                                          stéphane  mallarmé

  

 

 

 

ترجمه ي من :

 

 

                                       نسيم دريايي

 

تن غمين است افسوس ! و من همه ي كتابها را خوانده ام .

بگريز! بدانجا بگريز ! احساس مي كنم پرندگان ميانِ

آسمان ها و درياي ِ كف آلود و غريب سرمست اند .

هيچ چيز ، نه جلوه ي باغ هاي كهن در ديدگان

اين دل را كه روانه ي درياست باز نخواهد داشت ،

اي شبها ! نه روشنايي برهوتِ چراغِ من كه پاكي اش نگهبانِ آن است ،

و نه زنِ جوان كه كودك را شير مي دهد .

من رهسپار خواهم شد ! اي كشتي ِ بخار كه دكل هايت در نوسان است ،

روانه شو ! بسوي ِ سرزمين ِ غريب و دل انگيز !

 

ملالي كه از اميد هاي بي رحم اندوهناك است ،

هنوز به آخرين وداع ِ دستمال ها باور دارد !

بادبان هايي كه توفان مي طلبند

شايد همان ها باشند كه با بادي بر كشتي ِ طوفان زده فرو مي افتند

سرگردان ، بي بادبان ، بي بادبان و نه جزيره اي حاصلخيز ...

اما، اي دل من ، به آواز ملوانان گوش بسپار !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 23:3 | 
نگویید تولدت مبارک...که نیست..هیچ مبارک نیست !!
 

 

                                                         

 

 

 

 

 

1

یک سال دیگر هم گذشت و دوم اردیبهشت آمد . سلین می گوید : « انسان به سرعت و به شکلی برگشت ناپذیر پیر می شود ... و چون عادت می کند، به رغم میل خود ، بدبختی اش را دوست بدارد ، متوجه این پیری می شود . »

 

2

 

اگر سلین نبود، تحمل این روزها واقعا شکنجه دهنده بود . می گویم شکنجه دهنده چون کلمه ی مناسب دیگری برایش سراغ ندارم. بیشتر از شش سال است که در سفرم ! طعم غربت های گونه گونی را چشیده ام و شاید هنوز اول راهم باشد... بار چندانی نداشته ام ! شاید هم داشته ام و نمیدانم . به سلین که رسیدم دیدم می گوید: « سفر خاصیت دارد . تخیل را به کار می اندازد . الباقیش چیزی جز سرخوردگی و خستگی نیست. (...) رمان آن طرف ِ زندگی است . » ، این قسمت را شاملو ترجمه کرده بود همان کاری که غبرایی نکرده بود . چیزی به شروع رمان نمانده این را می گوید سلین . همان ترجمه ی ناتمامی که چندی پیش آیدا دو فصل اش را سپرده بود به مجله ی « در این شماره با تاخیر...» کاش دنبالش را می گرفت و عجب ترجمه ای می شد !

 

3

هفته ی پیش باران شدیدی آمده بود و مثل همیشه اهواز را آب برداشته بود . این جور وقت ها کارون بالا می آید. پارک دنج و خلوتی هست انتهای بلوار گلستان که یک قوری بزرگ هم دارد دقیقا کنار کارون است. برای اولین بار رفته بودم آنجا ؛ وسط هفته بود.آن طرف رود دسته دسته گاومیش ها توی آب آرام گرفته بودند و فقط سرشان بیرون بود. توی رودِ گرم و گل آلود آرام گرفتن... چه خوشی رخوت ناکی !  نه ؟

 

4

از پارسال شروع کردم به تدریس. فرانسه درس میدهم . فقط یک شاگرد دارم . باز هم کلمات : مبهم، آهنگین و رقصان که برای دیگری تکرارشان می کنی. بِکت راست می گوید : فقط کلمات وجود دارند و نه چیز دیگری، باید ادامه داد.   

 

5

چرا هنوز به انگشت های بِکت خیره می مانم ؟ که دارد چشمش را می مالد و می خندد توی عکسی که زده ام روی دیوار تختم ! این انگشت ها...

 

6

چقدر بد است که خوابت نبرد و خواب نبینی ! تا همان طور مکرر بماند روزمرگی هایت . وقتی خوابی نیست، حرفی نیست، رنگی نیست، شکی نیست، فکری نیست، لابد در احتضارم !

 

7

خیالِ خالِ تو با خود به گور خواهم برد

                                       تا ز خالِ  تو خاکم شود عبیر آمیز

 

نمی گویم پنه لوپه ام ! ولی خیال می بافم؛ هر لحظه و لختی بعد بازش می کنم تا خیال هایم به جایی نرسند مثل کلاغ توی قصه. تا تو تمام نشوی می بافم و باز می کنم و همه جایم را خیال گرفته...

 

نگفتم پنه لوپه ام ! تمام نمی شوی . هاااااااااای انگار. هر روز می بافم و شب ها که همه خواب اند بازشان می کنم . سر ِ کلاف ام میرسد آن سرِ دنیا. دارِ خیال ام آنقدر شانه دارد که نگو ... هزار ها هزار تا . روزها و شب هایم بوی خیال می دهند همین خیالی که دارد می ماند لایِ چین های صورتم.

 

نگفتم پنه لوپه ام ! ولی خیال می بافم و تا صدایی می آید می پرم و قایم شان می کنم توی چشم هایم و برای همین نگاهم پایین است همیشه و بند نمی شود جایی. نمی گذارم کسی خیره شود توی چشم هایم تا خیالت را ببیند .

نگاهم کن . این جایند !!

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:24 | 
خوب کردی رفتی آرتور رمبو !
 

 

                                                    

 

 

 

 

خوب كردي رفتي آرتور رمبو !

 

 

 

Les hommes ne se séparent de rien sans regret

et même les lieux,  les choses et les gens qui les

rendirent les plus malheureux, ils ne les abandonnent

point sans douleur .                        G.Apollinaire

 

رفتن شدن است ؟ رفتن مي تواند يك جور شدن باشد ؟ رفتن گريختن است ؟ رفتن نبودن است ؟ رفتن غياب است ؟

شايد همه ي اين ها باشد يا نباشد ! من فكر مي كنم تمامي اين ها  بستگي دارد به اين كه مي روي و جا مي گذاري يا مي ماني و شاهد رفتن كسي يا چيزي هستي . در هر صورت رفتن به يك شاهد نياز دارد . اينكه شاهد رفتن كسي باشي با انكه كسي شاهد رفتن تو باشد خيلي فرق دارد ؛ در مورد اول خاطره اي از غياب ات را پيش خودت مي تواني مجسم كني و در مورد دوم شاهد امر واقع غياب هستي .

آدم وقتي ازجايي مي رود غياب خودش را فراموش مي كند ، فقط حسرت مكان يا زمان سپري شده اش از آن جا را دارد . نمي داند زمان و مكان همان اند كه بوده اند و هستند و اين حضور يا غياب اوست كه آن ها را با معنا كرده ، آن ها را سوژه ي حسرت كرده است . وقتي شاهد يك رفتن هستي، مكان و زمان برايت مي ماند انگار تكان نمي خورد .ايستاده اند و اين غياب است كه پر كرده فضا را زمان را . وقتي غياب ات جاي حضورت را مي گيرد و«ديگر تو نيستي» يعني همين. مي گويند تو فراموش شده اي كه نشده اي تو فقط غايبي ، عادت شده نبودن ات ، عادت شده نديدن ات ، هيچ بويي، هيچ صدايي، هيچ چيزديگر نيست و فقط ناي ِ سرد و تاريك غياب ات مانده؛ خالي ي  بزرگ، هيچ بزرگ.

هم من رفتم هم تو ! كداممان شاهديم ؟ كداممان مشهود؟ من براي تو غايبم و تو براي من! شاهدمان كيست؟ زمان و مكان مانده اند كه كجائيم ما . غياب مان گرفته آنها را و ما نيستيم كه نيستمان و آنها هي بروند و هي انتظار بكشند ما نيستيم كه غايبيم از هم . نبوديم انگار هي كه نيستمان ديگر ! متن هايمان هستند؛ خاموش و دور .در حاكميت مطلق شان با رمزگان مكتوب تا خوانده شوند ما رفته ايم كه رفته ايم و دور و دورتر. خوب كردي رفتي  آرتور رمبو .

 

 

 

ب.ت : عنوان اين يادداشت برگرفته از عنوان شعري است كه رنه شار در مدح آرتور رمبو شاعر فرانسوي سروده است .

متني كه در آغاز نوشتار به فرانسه آمده از گيوم آپولينر است از كتاب le flâneur des deux rives 

 

خواستم بگويم آپولينر! براي ما اين گونه نبود .    

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 0:21 | 
برای فرشته داریوشی
 

                                             

 

 

Des hommes !des hommes 

Crie Loretta effrayée

Personnellement je trouve que c’est

»Beaucoup de bruit pour rien «

Marie- Laure Dagoit

 

لورِتا وحشت زده فریاد زد:

مَردها ! مَردها !

من شخصا فکر میکنم که این فریاد ها

« هیاهوی بسیار برای هیچ است » .

ماری ـ لور داگوا

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 12:29 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar