تبليغاتX
مادام ادواردا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

اين جا خانه ي مادام ادواردا است .

لازم نيست در بزنيد . اگه بازي بلدي بيا تو .مخصوصن عشق بازي.

او نه مثل مادام دو سوينيه است كه بشيند هي غصه دوري از دخترش را بخورد و

نه مثل مادام دو اسكودري است كه يه عالمه مرد فاضل ماب دور خودش جمع  كند و

همه هم عاشق سينه چاك خانم اند و خانم هم عشق افلاتوني پرسيوزيته ي را ور د ل همه بگذاردو

 

نه مثل مادام دو استال په ره رمانتيك كه فقط بلد بود خون به دل ناپلئون بينوا بكند و

نه مثل مادام دو گرمانت كه سوان عزيز را ته حد مرگ ازرد وحالا سوان رفته يه زن هر جايي

گرفته به درك از تو واون بابال زن بازت وهر چي دوشس ودوك وپرنس.

او يك زن است .برهنه ورنگ پريده  .

 

 

تا بعد.

شنبه 21 ابان هزارو سيصد وهشتاد وچهار

 

22 ابان هشتاد وچهار

 

 

وا سازي يك ديدار عاشقانه

 

اين ديدار را دقيقا به ياد دارم.

چون بارها به آن فكر كرده ام .

الان روي تختم دراز كشيده ام . كمرم درد ميكند .

دو تا اسيد مفناميك خورده ام.

از شروع پريود تا روز دوم من هميشه درد داشته ام .

آن روز يعني پانزدهم خردادروز چهارم من بود .

من بدبختانه هم دو روز اول درد دارم هم دو روز اخر.

واين در حاليه كه كل جريان پنج روز بيشتر طول نمي كشد .

بدنم گر گرفته .عرق ميكنم ونيستي اينجاها ونمي دانم كجايي

وسرم را ميبرم توي بليزم بوي پريود ميدهم .گس و خيس.

نميدانم وقتي توي اتاقش راه ميرفتم اين بو را شنيد يا نه !

كشاله رانم گزگز مي كند و آي درد و آي درد آي كه نميريزي

تا نگاهت كنم وبريزي راحتم كني .عصبي وبر افروختهسرم را

بالا گرفتم تو كه نمي داني اين ها را و داشت نگاهم ميكرد .

نميدانست چه جوري شروع كند .از واژه ها از متني كه ترجمه اش

كرده بودم و نا راضي ميخواندش و از ورطه و مغاك  ميگفت كه

من حالا همان مغاكي شدم كه ميگفتي ونمي ريزي و ميريزي در من .

ظاهرا  به چيز ديگري غير همان خزعبلات  توي كتاب ها فكر نمي كردم

وتو هي بيا وبرو  تا از سرم بندازي و هي بيا وبرو  اگر بريزد

همه اش ميريزد ونگاه ميكرديم وچشم ها چيز ديگري اند وقايم نمي كنند

مثل تو مهرت را از من ومن گوش ميدادم ونميشنيدم وفقط نگاهت ميكردم .

حالا  من  بقيه ي اين ديدار را طوري واسازي ميكنم كه خودش هم به

خيالش نرسد .

آرام دراز كشيد .گفت چشم ها يش درد ميكند ودست راستش را

روي پيشاني اش گذاشت وچشمانش را بست ......

لي لي لي حوضك . ايي گفت بريم دزدي !  انگشت كوچك دست چپم را بست ..

..ايي گفت دزدي چي؟داغ ميشوم انگشت ها يم را مي بندد بگذار تا

ابد همان جور خيره خيره نگاهم كند و آي ......ايي گفت تشت طلا !

ايي گفت جواب خدا رو چي بديم ؟ آي بكش آن دست عزيز كودكانه ات

را روي من .بكش من خوابم و با قلقلك ها يت  از خواب مي پرم و

مي بينم نيستي ورفته اي و نگاهم ميكني خيره خيره و بعد ميخندي

وخيره ام به لبانت ولبخندت كه ديگر نيست و اتاقم خالي است و

منم كه از توري پشت در به حياط نگاه ميكنم .نه تو و نه

كاغذ هايت كه دور خودت پخش شان مي كردي ونه آي ي ي. ..

........ ايي گفت من كله گنده شپش كش ....ناخن هايت بلند

بود و نمي دانم دقيقا لاك چه رنگي زده بود ! شايد آبي و

شايد هم كالباسي .با نك ناخن هايم از روي دستش رفتم بالا

وخودش را كمي تكانداد و ...بيايين بريم  بيايين بريم ...از

روي شانه ها يش رد شدم وقلقلكي بود وبه خنده افتاد و........................................

...................................................

....................................................

.....................................................

.....................................................

.......................  .....................................................

......................................................

.....................................................

...................

......................................................

.............................. هنوز هم كه به يادش ميافتم

نفس نفس ميزنم ....نفس هاي بلند . كه در هم گره ميخوردند و

ادامه ي نفس اش را مي بلعيدم ودوباره از سر گرفتيم ..............................................................

خودم را كشيدم كنار خسته وحالا مات مانده ام به اين صفحات خط خطي  .

واژه ها در كنار هم  نفس شان به هم نمي خورد و من ميخواهم نگاه كنم

عشق بازي شان را از پشت اين خط خطي ها  و بدت نيايد هر چه بيشتر خط

بزني انها با خيال راحت تر كارشان را ميكنند و اگر هم با مداد نوشتي

و لجت گرفته و نفس زنان پاكشان ميكني  . در خرده هاي خمير پاك كن

چسبيده به هم ميلولند و .... از روي ميزت هم فوتشان كن .

تو مي ماني و كاغذي كه هر چه نوشته بودي پاك كرده اي

ويك پاكن نيمه كاره . نه من اين ها را پاك نمي كنم

ومي نويسمت وخط خطي ات ميكنم و از پشت خطها

عشق بازي مان را نگاه ميكنم .الان توي اتاقم

هستم .تنها .ميدانم كه ديگر برنميگردد.

ميدانم كه ديگر دانه هاي تازه

درامده ي موهاي صورتش را

روي لب هايم حس نميكنم و

بوي پريود اتاق را

گرفته وپنجره را

باز مي كنم و

آي دارد ميريزد

.آي ي ي .

ميريزد

خون از

رحمم....ها

....ه

.....از

درونم .

از تو.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 و ساعت 10:7 | 
اين جا خانه ي مادام ادواردا است

 

 

 

اين جا خانه ی مادام ادواردا

 

 

است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لازم نيست در بزنيد . اگه بازی بلدی بيا تو .

 

مخصوصن عشق بازی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

او يك زن است. برهنه ورنگ پريده .

 

 

 

 

 

تا بعد...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 و ساعت 8:52 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar