| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
همیشه در پاسخ به این سوال گیج میشوم : چرا تنهایی ؟ چرا تنهایی نشسته ای ؟
باز هم تنهایی ؟ همه میپرسند .دوستانم .هم اتا قی ام . ولی برادرم همان جور نگاهم می کند . اصلا « چرا تنهایی ؟» یعنی چی ؟ جوابی داره واقعا ؟کی می تونه بگه آدم کی تنها ست و کی نیست ؟ چند وقت پیش داشتم espace litteraireرا می خواندم از موریس بلانشو که بر خوردم به این مطلب . هر چند هنوز در ساحت ترجمه چهار دست و پا می روم جلو . به هر حال ترجمه اش کردم. کاستی ها یش را ببخشایید .آمین.
تنهايي فطري وتنهايي در دنيا وقتي تنها هستم اين من نيستم كه انجاست واين تو نيستي كه من ازش دور مي مانم و نه از ديگران و نه از دنيا. من سوژه اي كه اين احساس ِ تنهايي به آن دست ميدهد نيستم .اين احساس ِ حد و مرز هايم ، اين ملال ِ خود بودنم. وقتي تنها هستم جايي نيستم .اين مسئله به معناي ِ يك حالت ِ روانشناسيك نشان دهنده ي از بين رفتن ، محو شدگي از آن حق ِ آزمودن كه من خودم را همچون يك مركز تجربه كنم نيست. بلكه اين است كه در «پشت ِ من » چيزي هست كه من را از اين كه مال ِ خودم باشم ،پنهان ميكند. وقتي« من هستم » ، در سطح ِ دنيا ، همان جايي كه اشيا و موجودات هم هستند ، هستي عميقا پنهان شده است .(همان طور كه هيدگر دعوتمان مي كند كه با آن از فكر پذيرايي كنيم ) اين پنهان كاري مي تواند تبديل به كار، نگاتيوشود .« من هستم » (در دنيا ) تمايل دارد كه به معناي ِ من هستم باشد ، فقط اگر من بتوانم خودم را از هستي جدا كنم : هستي را نفي مي كنيم –يا براي روشن كردن ِ موضوع به وسيله ي يك مورد ِخاص ، نفي مي كنيم ، طبيعت را تغيير مي دهيم – و در اين منفي بافي (نگاتيو) كه كار و زمان است ، موجودات تكامل پيدا مي كنند و انسانها قد علم مي كنند . آن چه مرا به من تبديل مي كند اين تصميم ِ بودن به عنوان ِ (تكه) جدا شده از هستي ، بودن ِ بدون ِ وجود ، بودن هماني كه هيچ چيز به هستي مديون نيست، كه قدرت ِ رد ِ بودنش را بدست مي آورد، است ، كاملا تغيير «ِ ماهيت داده» ، كاملا جدا شده يعني كاملا مطلق. اين قدرت كه به وسيله ي آن من خود را با نفي ِ هستي تاييد مي كنم ،جز در اجتماع ِ همه ، در جنبش ِ همگاني ِ كار و كار ِ زمان ، واقعيت ندارد . «من هستم » مثل ِ تصميم ِ بودن ِ بدون ِ وجود حقيقت ندارد مگر اينكه چون اين تصميم ِ من است از طرف ِ همه . واين تصميم در جنبشي كه به ممكن تبديل ميشود و در انچه او را به واقعيت تبديل مي كند تكامل ميابد :اين واقعيت هميشه تاريخي است ،اين (خود ِ ) دنياست كه هميشه (ظرف ِ) تحقق ِ دنياست. بنابراين اين تصميم كه مرا تبديل به موجودي خارج از هستي ميكند ، كه رد ِ بودن ام را با مركز نهادن ِ اين نقطه با تك صاعقه اي ، جايي كه « من هستم » را روشن ميكند. پيش ميايد كه اين امكان ِ آمرانه ي آزاد بودن ِ از وجود ، جدا شده از وجود ، همچنين تبديل به جدايي ِ موجودات شود. مطلق ِ « من هستم » كه مي خواهد در خود ، بدون ِ ديگران به اثبات برسد . جايي است كه ما به طور ِكلي تنهايي مي ناميم(در سطح ِ دنيا) .شايد به وسيله ي نخوت از حاكميتي تنها ، فرهنگ ِ تفاوت ها لحظه اي از ذهنيت subjectivite كه كشيدگي ِ ديالكتيكي را در هم ميشكند و به وسيله ي آن به واقعيت بدل مي شود ، باشد. و اينكه تنهايي ِ «من هستم » نيستي ي را كه در آن رسوخ مي كند ، كشف مي كند من ِ تنها خود را جدا شده مي بيند ، اما نه قادر به باز شناختن ِ موقعيت ِ قدرت اش در اين جدايي است و نه قادر به ساختن ِ ابزاري از آن براي فعاليت و كار ، بيان و واقعيتي كه هر اجتماع ِ خارجي را مي- سازد . بدون ِ شك ، اين تجربه ي اخير هماني است كه ما به طور ِ كلي آن را به سستي ِ هراس مرتبط مي دانيم بنا بر اين انسان از خودش همچون (چيزي) جدا شده ، غايب از هستي ، آگاهي پيدا مي كند .از اين مسئله كه نبودنش را از جوهره اش مي گيرد، مطلع مي شود.هر چقدر هم اسفناك باشد (ولي )آن لحظه ،اصل را Essentielle) ( را مي ربايد . اينكه من چيزي نباشم ، قطعا اين را ميگويد كه «من خود را در درون ِ نيستي حفظ مي كنم » اين موضوع نگران كننده و هراس آور است . اما اين را هم مي گويد ، اين واقعيت ِ شگفت را كه نيستي قدرت ِ من است اينكه من ميتوانم نباشم : از اين جا آزادي ، تسلط و آينده براي ِ انسان ، سر مي رسد . من هماني هستم كه نيست ، همان كه جدايي افكنده ، جدا شده و همچنين ، چون گفته مي شود ، همان كه وجو- دش به چالش كشيده شده است . انسانها با قدرت ِ نبودن شان خود را به اثبات مي رسانند ، وارد ِ عمل ميشوند حرف مي زنند ، مي فهمند .هميشه به غير از آنهايي كه نيستند واز بودن با يك مبارزه طلبي، يك خطر ، يك نزاع كه تا سر حد ِ مرگ مي رود فرار مي كنند كه همان تاريخ است . اين همان چيزي است كه هگل نشان داده است .« با مرگ زندگي ِ روح آغاز مي شود » . وقتي مرگ تبديل به قدرت شود ، انسان مي آغازد و اين شروع مي گويد كه براي ِ اينكه جهاني باشد ، براي ِ اينكه موجودات باشند ، بايد كه هستي از بين برود. اين عبارت يعني چه؟ وقتي هستي از بين برود ، وقتي نيستي تبديل به قدرت ميشود ، انسان كاملا تاريخي است .اما وقتي هستي از بين برود . آيا هستي از بين مي رود ؟ وقتي هستي از بين برود به اين معناست كه اين نبود ، اصلا به وجود مديون نيست . يا اينكه اين موجود نيست كه در عمق ِ غياب ِ بودن است . آنچه كه هنوز موجود است ،كي وجود ندارد ؟ كي هستي از بين مي رود ؟ هستي هنوز وجود ندارد مگر اينكه كاملا پنهان شده باشد . براي آن كسي كه به اين نبود نزديك ميشود ، حضور در « تنهايي فطري » اين گونه است . آنچه كه به ديدارش نائل ميشود ، اين هستي ي است كه غياب ِ وجود ، حضورش را نمايان كرده است ، نه هستي ِ پنهان شده ، اما هستي به مثابه چيزي پنهان شده ، خود ِكتمان است . بدون ِ شك اينجا ، ما يك قدم بيشتر به طرف ِ آنچه كه در جستجو يش بوديم برداشتيم . در آرامش ِ زندگي ِ عادي كتمان خود را پنهان مي كند . در عمل ، عمل ِ واقعي ، همان كه كار ِ تاريخ است . كتمان تمايل دارد كه به منفي تبديل شود (منفي وظيفه ي ماست و اين وظيفه ، وظيفه ي واقعيت است ).اما در آنچه كه ما « تنهايي فطري » مي ناميم ، كتمان تمايل به ظهور دارد . وقتي موجودات از بين مي روند، هستي ، همچون عمق ِ كتمان كه در آن ، نبود ، روي ميدهد، پديدار مي شود وقتي كتمان پديدار شود ، تبديل به ظهور شده ، باعث مي شود « همه چيز ناپديد شود »اما از« همه آنچه كه نا- پديد شده » هنوز يك ظهور مي سازد . بنابراين باعث مي شود كه ظهور نقطه ي حركتش را در « هر آنچه كه ناپديد شده » داشته باشد .« هر آنچه كه ناپديد شده » پديدار ميشود ، آنچه را كه ما ظهور مي ناميم همين است: «هر آنچه كه محو شده » تبديل به رشته اي از ظهورش مي شود وظهور دقيقا همان چيزي را مي گويد كه وقتي همه چيز محو شده بود ، هنوز يك چيز هست : از آنجايي كه همه از بين مي روند ، نبود باعث ِ پديدار شدن ِ جوهره ي هستي مي شود يعني هنوز در همان جايي كه از بين ميرود ، بودن هست . بودن به منزله ي پنهان شده گي.
|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در پنجشنبه دهم آذر 1384 و ساعت 11:6 |
|
درباره وبلاگ
![]() au commencement était l'émotion. le verbe est venu ensuite pour remplacer l'émotion, comme le trot remplace le galop... on a sorti l'homme de la poésie émotive poue le faire entrer dans la dialectique, c'est-à-dire le bafouillage...
Louis Ferdinand Céline منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
هفته سوم خرداد 1387هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم بهمن 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم خرداد 1385 هفته اوّل خرداد 1385 هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته دوم اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته اوّل بهمن 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 پيوندهای روزانه
آپولینر/ وداعآرشيو پیوندها پيوندها
موریس بلانشو و ...سايت ادبي ديگران هفتان درباره ی ادبیات يداله رويايي لو موند رضا قاسمی فرید قدمی لیته رال سعيد كمالي دهقان ژرف نگاری مادام رکامیه فرهاد گوران محسن محمدي مسعود سالاری livre français جن و پری سورئالیست مهدی مرعشی شهریار امینی برگردان پيام فتوحيه پور قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی فروشگاه اینترنتی 30دی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |