تبليغاتX
مادام ادواردا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
هر روز هر روز هر روز
امروز تعطیل بود . برای  من که خانه دارم هیچ فرقی نمی کند . تلویزیون همسایه ی

طبقه ی چهارم می گوید که عید است و دارد به همه تبریک میگوید .تقویم ندارم  .

نمی دانم . فقط میدانم نوروز نیست .شاید عیدی مذهبی است که همه جا تعطیل

است و برای همین او هنوز  اینجا کنارم خوابیده و چهار بار است از تنم عیدی اش را

میگیرد و باز مثل روز های غیر تعطیل و بی عید تا می خواهد خوشی ام شروع شود و

من ام نفس ام بالا بگیرد خسته می شود و می کشد کنار و خوابش می برد و من همان

طور به پرده ی دانتل پنجره خیره می مانم که تکان تکان می خورد .

کتری را می گذارم روی اجاق .موهایم را برس می کشم . برمی گردم . دیگر گلدانی نمانده

لب پنجره که به پایین پرت اش کنم تا باز از صدای شکستن اش لختی بپرد از خواب و نگاهم

کند :چی بود ؟

لباس هایم را پرت کرده وسط اتاق . تکه تکه پیدایشان می کنم و می پوشم ..گلدانی رنگارنگ !

پرده را کنار می زنم ...کتری جوش آمده . پنجره را باز می کنم . از نفس ام بخار می زند بیرون !

خودش را زیر پتو جمع می کند .نگاهش میکنم . او که نفهمید من چرا گلدان ها را می اندازم

پایین . فرقی نمیکند حالا دیگر .می افتد و می افتد و می افتد و....هیچ . حالا وقتی از خواب

بپرد دیگر مرا ....همین . دیگر مرا ...

.

.

.

روی سیمان های کف حیاط ...تکه های گلدان هایم ...ه ...س...ت

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت 10:7 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar