تبليغاتX
مادام ادواردا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
يادداشتي بر نامه هاي ِ مالارمه : مغاك ِ نيستي ، نفي ، معنا

من هميشه بدبخت ِ مالارمه بوده ام . نمي گويم دقيقا مي دانم چه مي گويد ، نه ! هيچ كس نمي تواند بگويد كه مالارمه چه گفته ، اصلا چرا بايد چنين چيزي باشد ! مالارمه را بايد بچشي ! ببويي و مزمزه كني ! من اين طوري ام ، نمي دانم شايد بقيه او را مي فهمند !!

چند وقت پيش كتابي خواندم از pierre campion  با عنوان ِ مالارمه ، شعر و فلسفه در اين كتاب مالارمه از رهگذر ِ تجربه ي شعري اش ، دامنه ي واژگان اش ، دستور ِ زبان ، ايماژ هايي كه تفكر ِفلسفي ِ مالارمه را مي سازند ، تصوير شده : مالارمه ي فيلسوف .

تا آن جايي كه مي دانم مجموعه اشعار ِ مالارمه به فارسي ترجمه نشده ، البته  به صورت پراكنده كار-هايي شده كه آن هم چندان چنگي به دل نمي زند . هر چند بي ذكر و مثال ماندن از معرفي ِ ناقص و مبتذل شدن از لاي ِ ترجمه هاي ِ‌بد ، بهتر است . ولي من معتقدم كه مالارمه را بايد به فرانسه خواند .

امكان هايي كه اين زبان به مالارمه ميدهد و متقابلا قدرتي كه مالارمه به اين زبان داده ، قابل ِ ترجمه به هيچ زباني نيست چه برسد به فارسي !!

چيزي كه در اين كتاب برايم جالب بود نامه هاي ِ مالارمه بود . نامه هايي كه در جواني در حول و حوش ِ سالهاي ِ 1867-1866 به دوستان اش نوشته كه دال بر جوش و خروش و شور و هيجانِ گره خورده با كار ِ شعري اش است ، اين را كامپيون مي گويد ! در همين دوران بود كه مالارمه روي ِFaune  كار مي كرد و مخصوصا روي ِ هروديادherodiade  . پيگيري هاي ِ سرسختانه اش كه هميشه در شرايط ِمختلف همراهش بوده اند، ا ز او نوعي تجربه ي راز ورزانه را مطالبه كرده اند .

اين تجربه همان تجربه ي نيستي است .

در آوريل ِ 1866 در نامه اي به هانري كازالي نوشته است : « [...] در حالي كه در كار ِ كند و كاو و تعمقen creusant روي ِ مصرع از آن نقطه نظر بودم ، به دو مغاك برخوردم كه مرا مايوس كردند . يكي « نيستي»است كه من بدون ِ شناخت ِ بوداييسم به آن رسيدم و هنوز براي ِ توان ِ باورم ، حتي به شعرم و شروع ِدوباره ام به كار ، متاسفم .كه اين تفكر ِ كوبنده و بي چون و چرا باعث مي شود كه آنرا رها كنم ....» مغاك ِ ديگر قفسه ي سينه اش است فكر ميكرد مريض است و كمي بعد به پزشك مراجعه مي كند .

در اين سال مالارمه خيلي پر كار بوده « من بيش از تمام ِ زندگي ام اين تابستان كار كرده ام ، و مي_توانم بگويم براي ِ تمام ِ طول ِ زندگي ام . پايه هاي ِ يك اثر ِ فوق العاده را پايه ريزي كرده ام ...»

اين را در نامه اي به اوبانل مينويسد در تابستان ِ 1866.

بسياري از منتقدان در اين دوره ي خاص از تاثير ِ هگل بر تفكر ِ مالارمه سخن مي گويند . شكي نيست ، هر چند به طور ِ عيني در اين نامه ها به آن اشاره اي نشده و همچنين به تاثير ِ مذهب ِ بوداييسم . ولي همان طور كه مي بينيم مالارمه در اينجا از كندو كاو ِ شعري به اين مغاك رسيده ،   به فلسفه ي نفي اش ، آن هم به وسيله ي تجربه ي شعري اش . به عبارت ِ بهتر از طريق ِ كندو كاو ِ مصرع .creuser  در زبان ِ فرانسه به معناي ِ كندن ، حفر كردن ، كندو كاو كردن و تعمق كردن در چيزي است . مالارمه با اين استعاره راه را به ما نشان مي دهد . در اين جا اين واژه هم به معناي ِ تعمق و تامل در كار است و هم به معناي ِ آفريدن ِ فضا هاي ِ خالي . چگونه مي توان هم به تعمق ِ شعري رسيد و هم فضا هاي ِ خالي ايجاد

كرد ؟

كندوكاو در شعر : شعر همچون مكان ِ نيستي

شعر از مصرع ساخته شده ومصرع هم به نوبه ي خود يك جمله ي فعليه ي واقعي ، مادي و

پر است و از طرفي اين واقعيت ، ماديت و غنا،  فقط به وسيله ي دو رويداد وجود دارند ( از

نظر ِ كامپيون ) كه انها هم در زمره ي تهي ، غياب ، و نفي  محسوب مي شوند .

1- مصرع وجود ندارد مگر اينكه چون در شعر ، يك مصرع از ديگر مصرع ها ، به

 وسيله ي فضا هاي ِ خالي كه آنرا تعيين مي كنند، قبل و بعد ، جدا مي شود . چون به وسيله ي همين فضاهاي ِ خالي است كه( يك مصرع ) با ديگر مصرع ها مشابه است و هم از آنها متمايز مي شود.

2-مصرع وجود ندارد مگر به عنوان ِ يك سيستم از ارزش هاي ِ فعلي( واج شناسيك، آهنگين

دستوري ، معنا شناسيك ) كه هر كدام جداگانه و مركب از همه ي اين ارزش ها در بين ِ خودشان هستند به گونه اي كه به وسيله ي بازي شباهت هايشان و تفاوت هايشان است كه مصرع ها با همديگر مغايرت دارند .

به عبارت ِ ديگر روي ِ صفحه ي كاغذ فضاي ِ خالي (سفيدي ) وجود دارد و همچنين در مصرع و اين ، به گفته ي مالارمه ، « سكوت ِ معنا دار چيزي از زيبايي ِ سرودن كه در شعر ها هست كم ندارد » .( درباره ي پو )

چه چيزي در اين فضاي ِ خالي هست كه نه تنها در بين ِ مصرع ها هست بلكه در ميان ِ واژه هاي ِيك مصرع نيز يافت مي شود و به وسيله ي آن ، مصرع همزمان هم مشخص است ( در رابطه با آنچه كه شبيه اش است و خودش هم نيست ) ، هم بند بند ( در خود، به وسيله ي هم ارزي ها ي ِ گوناگون بين خود ِ عبارت ها ) ؟

به جز معنا در اين فضاي ِ خالي چه چيزي هست ؟

مالارمه خود ، براي ِ شروع ِ متني در باره ي پو مي گويد « چار چوب ِ عقلاني ِ شعر ، خود را پنهان مي كند و در فضايي كه بند هاي ِ شعر را مجزا ميكند و بين ِ سفيدي ِ كاغذ جا مي گيرد _روي ميدهد_ براي ِ همين،  معنا نمي تواند هيچ شكلي دريافت كند مگر آنچه كه گفته نشده ونتوانسته گفته شود .

پيير كامپيون مي گويد « نزد ِ مالارمه ، مشكل ِ معنا ، در مركز ِ اجرا و تئوري ِ شعري واقع شده است . در فن ِ شعرش ، معنا ، اساسا ابژه و دا و ِ يك مواجهه است :گرداگرد ِ معنا ، يك جور بازي ِ قدرت هست بين ِ نويسنده و خواننده و هر خواننده اي كه واقعا در خوانش ِ مالارمه وارد مي شود الزاما در اين بازي و در اين آزمون وارد مي شود . همين امر كافي است تا شعر ِ مالارمه را بر پايه ي فلسفه قرار دهد .

نويسنده ي اين كتاب ، نيچه را مرجع فلسفي ِ مالارمه قرار مي دهد چون هم به وسيله ي مالارمه هم به وسيله ي نيچه ، معنا الزاما ابژه ي جدال بين ِ اراده هاي ِ خالق ِ انسان ها شده است . براي ِ هر كدام از اين دو اين امر از تجريه ي مرگ ِ خدا و نفي برخاسته است .اين تجربه نزد ِ مالارمه شكل ِ حادثه ي شعري گرفته : در خاستگاهش و در استمرارش . به اين دليل كه معنا در شعر ممكن است .

در يكي از نامه هايش در سال ِ 1867 به هانري كازا لي مي نويسد : « اقرار ميكنم [...]  اما

فقط به تو ، كه براي ِ فكر كردن هنوز به اينكه خودم را توي ِ آينه نگاه كنم نياز  دارم و اگر اين آينه مقابل ِ اين ميزي كه دارم رويش برايت اين نامه را مي نويسم نبود ، دوباره به نيستي بدل مي شدم .. اين [حرفها ] براي ِ اين است كه بهت نشان بدهد كه من در حال ِ حاضر غير شخصي ام و اصلا استفاني نيستم كه تو مي شناختي ...»

در اتوبيوگرافي اش در سال ِ 1885 خطاب به ورلن مي نويسد: « كار ِ غير ِ شخصي ام كه فكر

ميكنم ، بي نام خواهد بود، همان جايي كه متن خود به سخن در مي آيد ، بدون ِ صداي ِ نويسنده»

 

مالارمه اي كه نيستي را به تجربه شناخته بود و آنرا در اثرش قرار داده بود ، خود نابود مي شود بدون ِ شك براي ِ تولدي دوباره ، اما نه همان ، كه ديگري .

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 12:22 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar