تبليغاتX
مادام ادواردا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
Mise en abyme
 

 

Mise  en  abyme

 

 

« يكي بود يكي  نبود ، زني بود كه سالها مردي را دوست مي داشت . »  دختر چون دلش نخواسته بود روزي مثل حالا داستاني بنويسد كه اين طوري شروع شود ، همان سالها پيش داستاني نوشت با روايت اول شخص كه در آن زني داستان ِ عشق اش را براي پسري كه سالها پيش دوست داشته بود و به او ابراز نكرده بود تعريف مي كرد ، سالها گذشته بود و آن پسر كه حالا حتما مردي شده بود خواننده ي احتمالي ِ اين داستان بود كه زن در اول داستان اش مي گفت : « اين را كه مي بيني نوشته ام براي مجله اي فرستاده ام كه احساس مي كنم تو آن را مي خواني ...راستش را بگويم اين را همان چند سال پيش بايد مي نوشتم همان وقت ها كه اين عكس را از سر در دانشكده گرفتم و انگار تو رد شده بودي از كنارم كه حالا كه نگاهش مي كنم يك جايي توي اين عكس هستي كه معلوم نيست ولي هستي چون يادت مي افتم ..».  دختر داستان اين زن را كه خودش نوشته بود به پسري نشان داد كه دوستش داشت و از آن موقع تا حالا تنها خواننده ي آن داستان آن پسر بوده « ... هيچ كس اين داستان را چاپ نمي كند از نويسنده اي بي نام و نشان كه روزگاري من بودم ! همان سالها كه داستان هايم را مي خواندي و مي گفتي خوشت مي آيد و نفهميدم از كلماتم يا از من ؟حالا من ام با همان كلمات كه مي خواهم دوباره پيدايشان كنم تا تو مرا بشناسي ! نميدانم شايد چون فكر مي كنم نامم را از ياد برده اي حتما !! خيلي سال گذشته ولي من هنوز دوستت دارم مثل همان روز ها كه نگفتم برايت و گيج دورت مي گشتم و مي دانستم روزي تمام مي شوند اين ها و من مي مانم و غياب تو در اين عكس خالي و روز هاي خاكستري  ...!»  . دختر زمان ها را جا به جا كرده بود . اين را پسر به او گفته بود و گفته بود كه عالي بوده ، اين كارش عالي بوده و پسر فهميده بود كه دختر مي خواسته سالها بعد اين را براي ِ او بنويسد كه حتما مردي شده . پسر نگفت كه او هم دوستش دارد ، فقط گفت كه گيج است . بله ، گيج شده و هيچ نمي تواند بگويد . دختر هم هيچ نگفت ولي همچنان پسر را دوست مي داشت . در واقع پسر در يك جور تعليق ِ زماني گير كرده بود و دم نمي زد . سالها بعد دختر به پسر گفت كه اگر او را نمي خواهد و ديگر نمي خواهد ادامه دهد بگويد . باز هم پسر هيچ نگفت . پسر نمي دانست الان كي است : همان سالها بعد ،  يا سالها يي كه دختر منتظرشان نبوده  . پسر پرسيد چرا به اين جا رسيده اند ؟ مگر دوستي سابق شان چه اشكالي داشت ؟ دختر گفت كه با او رفتار ِ سردي دارد : « تو خيلي سردي  ! » . با شنيدن اين جمله پسر سردش شد .  و گفت كه سردش است ولي نسبت به او سرد نيست ! دختر ديگر باور نمي كرد چون ديگر هيچ چيز را باور نمي كرد به همين خاطر تصميم گرفت همه چيز را فراموش كند ، تمام آن سالها را . دختر فكر كرد مگر نوشتن آن داستان چه تغييري در رابطه شان داد ؟ هيچ ! كاش آن داستان را همين حالايي مي نوشت كه زمان اصلي آن داستان بود « ... از نوشتن اين ها چهار سال پيش مي ترسيدم و حالا مي نويسم و... از اين خيال نا اميد هستم كه آن طوري كه من فكر كرده ام پيش تو نبوده باشد و اين ها فقط تصورات من بوده ... تو رفته اي و من مانده ام با نگاههاي معلق ات كه هر زمان به خود دوخته احساس شان مي كنم و هنوز به خاطر دارم ...تو اين حرف ها را به ياد نمي آوري ... من همانم ...به ياد بيار لعنتي ! هيچ كدام از داستان هايم كه چاپ نشد ، فقط تو مي خواندي و مي فهميدي كه قرص هايم را خورده ام و پاهايم از لبه ي تخت آويزان است و تابشان ميدهم ...» دختر اين جاي داستان اش نگفته بود كه پيش خودش چي فكر مي كرده كه پسر هم دوستش داشته و نگفته يا اصلا دوستش نداشته و روحش خبر ندارد از اين ها.   ... دختر خودش را فراموش كرد .

پسر به او نگفته بود كه سالهاست داستاني را تكرار كنان مي نويسد كه در آن دختري مي خواهد پسري را كه سالها دوست داشته فراموش كند ولي نمي دانسته ابژه اي كه دختر را براي گفتن وداع تسخير كرده بوده چه بوده ! با خودش گفت : « سرما ؟!  واقعا !! »  اين همه سال سردش شده بود و سرما خورده بود ولي نمي دانسته سرما آن ابژه ، آن كلمه ي آخر بوده . همان محرك ِ‌ وداع . آنها بارها درباره ي adieu  بحث كرده بودند نه درباره ي خودشان كه ديگران ، كه مردگان ! پسر احساس كرد يكي مرده ، بي نام . دوباره سردش شد . فكر كرد لابد بوده ، سرد بوده  و دختر مبتلايش  شده و حالا دوره ي نقاهت اش به سر آمده و دارد خوب مي شود . سالها طول كشيده ولي بالاخره فهميده كي سرما خورده  كه اين طور با صداي گرفته متهم اش كرده كه سرد است‌!!  نه سرما كه سرد ! بله همين كلمه . دختر همين را گفته بود . پسر به دختر عادت كرده بود ، به اين كه سالها  كسي او را دوست بدارد . احساس كرد يكي دارد مي ميرد . رفت سراغ داستاني كه از سالها قبل داشت مي نوشت و همه را پاك كرد ( پسر عادت داشت با مداد بنويسد ) خمير ِ پاكن روي ِ كاغذ هايش را جمع كرد و در يك مراسم سوگوارانه  در يك پاكت گذاشت . پشت پاكت نوشت: « من ديگر نيستم ، او مرا فراموش كرد . » به خميرهاي پاكن ِ توي پاكت نگاه كرد ، ديد يكي مرده   ، بي نام . خاكسترش در اين پاكت است .

 

 

 

 

1.     سميرا رشيدپور عنوان اين داستان را بارها توي ِ كتابها ديده . مخصوصا در مورد ِ ژيد ولي اين مسئله اصلا ربطي به اين داستان ندارد . وقتي هم كه داشته اين داستان را مي نوشته قسم مي خورد كه به ژيد فكر نكرده چون از ژيد متنفر است ولي از اين عبارت كه آن هم منتقدان در باره ي ژيد به كار مي برند خوشش آمده و يادش مانده همين . سميرا فكر مي كند كه اين عبارت بايد داستاني اين جوري داشته باشد كه خودش نوشته نه  رماني مثل ِ les faux monnayeurs       از ژيد . سميرا مي گويد كه عبارت ها هم زندگي مي كنند . جايي .. لابد . همين نزديكي ها . نه ؟!

 

                                                                                                            مادام ادواردا

 

 

2. نه من  نه سميرا  هيچ پيشنهادي در باب ِ ترجمه ي اين عبارت نداريم .

                                                                                                                                                                                        مادام ادواردا

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 21:16 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar