تبليغاتX
مادام ادواردا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
نگویید تولدت مبارک...که نیست..هیچ مبارک نیست !!
 

 

                                                         

 

 

 

 

 

1

یک سال دیگر هم گذشت و دوم اردیبهشت آمد . سلین می گوید : « انسان به سرعت و به شکلی برگشت ناپذیر پیر می شود ... و چون عادت می کند، به رغم میل خود ، بدبختی اش را دوست بدارد ، متوجه این پیری می شود . »

 

2

 

اگر سلین نبود، تحمل این روزها واقعا شکنجه دهنده بود . می گویم شکنجه دهنده چون کلمه ی مناسب دیگری برایش سراغ ندارم. بیشتر از شش سال است که در سفرم ! طعم غربت های گونه گونی را چشیده ام و شاید هنوز اول راهم باشد... بار چندانی نداشته ام ! شاید هم داشته ام و نمیدانم . به سلین که رسیدم دیدم می گوید: « سفر خاصیت دارد . تخیل را به کار می اندازد . الباقیش چیزی جز سرخوردگی و خستگی نیست. (...) رمان آن طرف ِ زندگی است . » ، این قسمت را شاملو ترجمه کرده بود همان کاری که غبرایی نکرده بود . چیزی به شروع رمان نمانده این را می گوید سلین . همان ترجمه ی ناتمامی که چندی پیش آیدا دو فصل اش را سپرده بود به مجله ی « در این شماره با تاخیر...» کاش دنبالش را می گرفت و عجب ترجمه ای می شد !

 

3

هفته ی پیش باران شدیدی آمده بود و مثل همیشه اهواز را آب برداشته بود . این جور وقت ها کارون بالا می آید. پارک دنج و خلوتی هست انتهای بلوار گلستان که یک قوری بزرگ هم دارد دقیقا کنار کارون است. برای اولین بار رفته بودم آنجا ؛ وسط هفته بود.آن طرف رود دسته دسته گاومیش ها توی آب آرام گرفته بودند و فقط سرشان بیرون بود. توی رودِ گرم و گل آلود آرام گرفتن... چه خوشی رخوت ناکی !  نه ؟

 

4

از پارسال شروع کردم به تدریس. فرانسه درس میدهم . فقط یک شاگرد دارم . باز هم کلمات : مبهم، آهنگین و رقصان که برای دیگری تکرارشان می کنی. بِکت راست می گوید : فقط کلمات وجود دارند و نه چیز دیگری، باید ادامه داد.   

 

5

چرا هنوز به انگشت های بِکت خیره می مانم ؟ که دارد چشمش را می مالد و می خندد توی عکسی که زده ام روی دیوار تختم ! این انگشت ها...

 

6

چقدر بد است که خوابت نبرد و خواب نبینی ! تا همان طور مکرر بماند روزمرگی هایت . وقتی خوابی نیست، حرفی نیست، رنگی نیست، شکی نیست، فکری نیست، لابد در احتضارم !

 

7

خیالِ خالِ تو با خود به گور خواهم برد

                                       تا ز خالِ  تو خاکم شود عبیر آمیز

 

نمی گویم پنه لوپه ام ! ولی خیال می بافم؛ هر لحظه و لختی بعد بازش می کنم تا خیال هایم به جایی نرسند مثل کلاغ توی قصه. تا تو تمام نشوی می بافم و باز می کنم و همه جایم را خیال گرفته...

 

نگفتم پنه لوپه ام ! تمام نمی شوی . هاااااااااای انگار. هر روز می بافم و شب ها که همه خواب اند بازشان می کنم . سر ِ کلاف ام میرسد آن سرِ دنیا. دارِ خیال ام آنقدر شانه دارد که نگو ... هزار ها هزار تا . روزها و شب هایم بوی خیال می دهند همین خیالی که دارد می ماند لایِ چین های صورتم.

 

نگفتم پنه لوپه ام ! ولی خیال می بافم و تا صدایی می آید می پرم و قایم شان می کنم توی چشم هایم و برای همین نگاهم پایین است همیشه و بند نمی شود جایی. نمی گذارم کسی خیره شود توی چشم هایم تا خیالت را ببیند .

نگاهم کن . این جایند !!

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:24 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar