تبليغاتX
مادام ادواردا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
یادداشتی بر ترجمه ی مادام ادواردا : روایت و رسوایی

 

 عصمت اندوهگین را 

چه کسی به خود می خواند  ؟   

                                      راسین

 


 چندي پيش ترجمه ي مادام ادواردااثر ژرژ باتاي را براي دوات فرستادم كه با استقبال گرم رضا قاسمي مواجه شدم ولي باز هم لازم ديدم يادداشتي بر ترجمه ام بنويسم باشد تا « مادام اد»  را بهتر در يابيد !
مادام ادواردا در سال 1937 از نويسنده اي با نام مستعار پي ير آنژليك كه بعد ها معلوم شد كسي جز خود باتاي
نيست منتشر شد .تاريخ دقيق انتشارش را برخي به كمي ديرتر يعني به سال 1941 ميدانند .  داستان بر سر  ديدار كوتاهي است ميان مرد ناشناسي كه راوي داستان است و زني فاحشه به نام مادام ادواردا، با شدت و خشونتي باور نكردني . اين زن كه نگاهي غايب دارد و از شدت تشنج  همچون بيمار صرع به خود مي پيچد، خداست . خدا يك فاحشه است؛ « خدا اگر ميدانست ، خوكي مي بود .» باتاي با اين عبارات اصلا در پي الحاد نيست بلكه برعكس، خدا بالاترين است و متعالي ترين . افكار باتاي شكل ديگري از خداشناسي را ارائه مي كند ، شكل ديگري از تقديس : به اين معنا كه امر مقدس براي باتاي فقط از رهگذر سرپيچي وجود دارد .
موريس بلانشو در كتابِ آينده با اشاره به اين داستان مي نويسد : «شايد زيباترين داستان معاصر باشد...ولي در اين چند صفحه داستان چه چيزي به بازي گرفته شده است ؟ از اين داستان مي خواهم به ذكر اولين جمله بپردازم :« در گوشه ي خيابان ، هراس، هراسي كثيف و سكر آور مرا متلاشي كرد ( شايد چون گذرا دو دختر را روي پله هاي دستشويي ديده بودم )»  و بالاخره آخرين پاراگراف متن :
« تمام كردم .
از خوابي كه ما را عقب تاكسي به حال خودمان گذاشت، با حال بد بيدار شدم ، اول من ...بقيه طنز است . انتظار طولاني مرگ...»
ميان اين دو محدوده آيا آنچه نوشته شده شرم آور است ؟ قطعا . اما اين حقيقت داستان است ولي با وجود اين ما نمي دانيم اين حقيقت را كجا قرار دهيم . دوست داشتيم مي توانستيم واژه ها را مقصر قلمداد كنيم ، يا شرايط را يا برعكس كنشي كه مي توانسته اطمينان بخش باشد، يا برخي چيزها را كه بايستي بگوييم هرزه بوده اند» .
مادام ادواردا مي گويد:« من خدا هستم » البته اين جمله اي است كه از نظر منطقي معنايي ندارد . واژگان هم خود، اين افراط را خاطر نشان مي كنند.در اين جا باتاي هيچ گونه هرزگي را مطرح نمي كندبلكه با واژگاني سنگين، خيلي سنگين و دير هضم، در عين حال چيزهاي زيادي را به ما مي گويد. كلماتي كه از تجربه ي ناممكن آكنده اند . بلانشو در اين باره مي نويسد: «از آنجائيكه اشيا و امور به خودي خود رخ مي دهند، به محض اينكه روايت مي شوند همه چيز سخت مي شود» . بلانشو با قياسي مشابه در باب روايت و رسوايي از ما ميخواهد به زيباترين تراژدي راسين برگرديم : فدر . « همه چيز زماني آغاز شد كه فدر پذيرفت به خاطر اونون(ندیمه اش) پرده از رازش بردارد . فدر به خاطر عشقِ هولناكِ زناكارانه اش گناهكار نيست بلكه به خاطر گناه شمردن آن ، وقتي مي گذارد از حالت ناممكنيتِ بكرِ سكوت به حقيقت رسوايي بارِ تحقق اش در دنيا برسد.
در درون هر نوسنده اي اين الزام ديدار ِ فدر و اونون وجود دارد، همين جنبش به سوي روز ، روزي كه نمي تواند روشن شود. افراطي كه فقط مي تواند به سبقت و رسوايي كه در كلمات هست، تبديل شود.
ناشايست ترين كتاب ها، همان طور كه ژرژ باتاي در پيشگفتارش آن را توصيف مي كند، در نهايت می تواند زيباترين كتاب باشد و شايد صميمانه ترين . با اين وجود همه ي اين ها كاملا رسوايي آور است.»

 

ب.ت : از س.ع.گ نمیدانم چه بگویم ! از لطف بی دریغ اش به من. سپاس همین و بس .
         
           

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 0:37 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar