تبليغاتX
مادام ادواردا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
la vraie vie est absente
س 

 

نمی خواهم حرف بزنم همین. دیگر بسم است. خالی خالی ام . یادم می افتد هی یادم می افتد که بیخود است و هر چه زور بزنم همین است که هست. عوض نمی شود. همه شان متهم ام می کنند که عوض شده ام و دارم مثل قبلنا می شوم دارم صفر می شوم. اشباح سرگردان داستان هایم دوره ام کرده اند و مات مانده اند به دستم که نمی نویسد می خواهم بفرستم شان به درک همه شان را.درک من ام . "من" درک بود ! برای همین ماندند پیشم.قسم می خورم بسم است . نگویید ! هیچ نگویید. گذشته ی به درک رفته ام آمده نشسته توی خیالم و هی باز می شود و هی باز می شود و مثل خمیر کش می آید . تو هم هستی لعنتی ! تو هم آمده ای به درک . تو هم گذشته ای آخر. حالا مهر است و پاییز هم آمده با بیست و  چهار پاییزم اینجایند . پیش من. دیگر نه مدرسه می روم و نه دانشکده. اولین پاییز بی میز و تخته ی من در درک.با فصل هایی که می آیند تا کپه ی مرگ شان را رویم بگذارند و صورت ام بار بردارد از درک.پس دیگر دلم شور نزند دیگر دلم تنگ نشود . دیگر عادت می کنم که نخوانم که نگویم که بمانم همین جا با چشمانی خیره به لب هایتان ای " قماشات دغا " . با لبانی فرو بسته تا مرگ و دستانی خسته از لمس ِ اشیا و آب و کف.

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 15:29 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar