تبليغاتX
مادام ادواردا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
la monotonie
 

la monotonie

 

سالهاست که عید را دوست ندارم. گاهی می شنوم می گویند عید مال ِ بچه هاست و من کودکی ام را هم دوست ندارم. وقتی چشم باز کنی و چیزی جز تبعیض و تحقیر و خشونت نبینی مگر باوری هم برایت می ماند و روزی متفاوت تا بخواهی نوروزش را باور کنی؟ روزمرگ ترین روزهایم روزهای فروردین است وقتی احمقانه ترین لبخند ها و خنده ها را می بینم و تنهایی ام را. وقتی همه ی سالها مثل هم اند و و هر چه هست میریزد درونت و آماس کرده و مغموم ، یک دلخوشی برایت می ماند آن هم خیال ِ یک رویا. رویایی که همیشه می بینم .رویای ِ خواب ِ خوابم را. رویای ِ خواب ِ آسوده ای را می بینم. همه جا سفید است. من، آسوده، بی هیچ خاطره ای زیرملافه ی سفیدی خوابید ام و من ِ بیدارم کنارم نشسته و خوابم را تماشا می کند. نمی دانم بعدش را و هی این بیداری لعنتی لختی می پراندم از جا و می بینم نشسته ام ، خیره به ملافه ی سفیدم: صبح است؛من و واقعیت ِ خشونت بار ِ روزمرگی هایم. آدم ها ، صداها، بوها، رنگ ها ...لعنتی ها !  می دانم امروز هم مارسل وار اول فروردین پیرمردانی را سپری می کنم که تفاوت این روزشان با جوانان نه از سر آن است که دیگر عیدی نمی گیرند بل از این که دیگر سال نو را باور ندارند.( مارسل پروست)

 

دیگر به سبزه زار باز نخواهی گشت و هرگز

عبور اعجازی نخواهد داشت

دست ِ تو هرگز بر جاده ای نخواهد خفت

باد از مردگانی می گوید که ما زادیم.

                                             فریدون رهنما     

 

 

۱. این شعر ترجمه ی یداله رویایی است.

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 1:36 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar