تبليغاتX
مادام ادواردا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
platon...je te déteste !
 

 

افلاطون...ازت متنفرم !

 

دیگر دوست ندارد دست هایش را ببوسم. دیگر دوست ندارد نزدیکم باشد طوری که نفسش بخورد توی صورتم. دیگر دوست ندارد وقتی صورتش را توی دست هایم می گیرم چند بار پلک بزند و بگوید « ها ؟ » تا من، دلم غنج برود برایش. دیگر دوست ندارد وقتی در سکوت به جایی خیره می شود، من  دزدکی کف دستهایش را قلقلک بدهم. « نه... نکن.. دوست ندارم»

دیگر نمی خواهد آن قدر محکم بغلش کنم تا دردش بیاید. دیگر دوست ندارد سیگار ِ دو ترکه بکشیم. دیگر دوست ندارد خیره خیره نگاهش کنم ، رویش را بر می گرداند و با ناخن هایش ور می رود. دیگر دوست ندارد از رویاهایم برایش حرف بزنم تا او با دکمه ی پیراهن ام بازی کند. فقط می گوید نه . می گوید رابطه این  نیست. می گوید اصلا رابطه وجود ندارد.

 

دیگر روبه رویم می نشیند آن سر ِ میز و دوست ندارد با پاهایش بازی کنم، می بردشان زیر صندلی خودش و حرف می زند و حرف می زند و من هیچ نمی گویم و حوصله ام سر می رود از بحث «دیگری ات» اش . میز بین ما به اقیانوسی بدل می شود که با تخته ی چوبی اش او را از من دور می کند و من دستم به هیچ نمی رسد و به هیچ نمی رسد و به هیچ نمی رسد حتی به دلوز و ژیژک و لِویناس. دیگر حالم به هم می خورد از همین کلماتی که خودم صیقل شان می دادم تا بیاید نزدیکم  تا وقتی محو حرفهایم شد دستهایش را بگیرم. لابد حرفهایش تمام شده که دارد بلند می شود. دیگر حتی وقت رفتن دوست ندارد دستم را  بگیرد  و فشار دهد و بعد بگوید « تا فردا ! »   دستش همراهش می رود توی تاکسی تا از پشت شیشه برایم تکانش دهد.« تا فردا»  را نمی گوید تا برود تا یک هفته ی دیگر ، ده روز دیگر ، یک ماه دیگر، شاید هم یک سال دیگر. 

 

 

  

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا رشیدپور در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:47 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar